X
تبلیغات
جعبه ی خنده
جعبه ی خنده
خاطرات طنز جبهه
یکشنبه هشتم مرداد 1391 :: 14:43 ::  نويسنده : سهیل

سلام سلام من اومدم با خاطرات جبهه... میدونم بعضی ها شاید این خاطرات رو بدونند ولی من برای کسانی می گویم که مشتاق دونستن این قصه هان ولی نمی دونند از کجابیابند


چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 :: 10:12 ::  نويسنده : سهیل

امشب این دل یاد مولا می کند
لیلة القـدر است و احیا می کند
بشنو ای گـوش دلها بی صدا
نغمه ی فـزت و رب الکعبه را

دوشنبه نهم مرداد 1391 :: 15:33 ::  نويسنده : سهیل

دوشنبه نهم مرداد 1391 :: 15:1 ::  نويسنده : سهیل

عباس

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:

- دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس!

دوشنبه نهم مرداد 1391 :: 14:50 ::  نويسنده : سهیل

بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟

حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!

بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........

حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.

- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟

حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟

- هیچی حاجی همینجوری !!!

-همین جوری؟ که چی بشه؟

- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟

- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........

حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.

جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟

و همچنان می خندید.

حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.

یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!

حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.

هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟

دوشنبه نهم مرداد 1391 :: 13:6 ::  نويسنده : سهیل

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر... با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده

دوشنبه نهم مرداد 1391 :: 12:40 ::  نويسنده : سهیل

هوا خیلی سرد شده بود

فرمانده گردانمون همه ی بچه ها رو جمع کرد

بعد هم با صدای بلند گفت:

کی خسته است؟

همه با انرژی گفتیم: دشمن!!!

ادامه داد:

* کی ناراحته؟

- دشمن!!!!

* کی سردشه؟!

- دشمن!!!

* آفرین... خوبه!

حالا برید به کارتون برسید

پتو کم بوده ، به گردان ما نرسیده...


دوشنبه نهم مرداد 1391 :: 12:32 ::  نويسنده : سهیل

رزمنده فداکار

موقع خواب بهمون خبر دادن که امشب رزم شب دارین ، آماده بخوابین

همه به هول و ولا افتادیم و پوتین به پا و با لباس کامل و تجهیزات نظامی خوابیدیم تنها کسی که از رزم شب خبر نداشت حسین بود

آخه حسین خیلی زودتر از بچه ها خوابیده بود...

... نصفه های شب بود که رزم شب شروع شد

با صدای گلوله و انفجار از جا پریدیم

بچه ها مثل قرقی از چادر پریدند بیرون و به صف شدیم

خوشحال هم بودیم که با آمادگی کامل خوابیدیم و کارمون بی نقص بوده

اما یهو چشامون افتاد به پاهای بی پوتینمون

تنها کسی که پوتیش پاش بود حسین بود

از تعجب داشتیم شاخ در می آوردیم

آخه ما همه شب موقع خواب با پوتین خوابیده بودیم و حسین بی پوتین

به بچه ها نگاه کردم ، داشتن از تعجب کُپ می کردند

فرمانده با عصبانیت گفت: مگه نگفتم آماده بخوابین و پوتینهاتون رو دم در چادر بذارین؟

این دفعه رو تنبیه تون می کنم که دفعه دیگه حواستون جمع باشه

زود باشین با پای برهنه دنبالم بیاین...

... صبح روز بعد همه داشتیم پاهامون رو از درد می مالیدیم

مدام هم غُر می زدیم که چطور پوتین از پاهامون در اومده

یهو حسین وارد شد و گفت: پس شما دیشب از قصد با پوتین خوابیده بودین؟

همه با حیرت نگاش کردیم و گفتیم:

آره! مگه خبر نداشتی قراره رزم شب بزنن و ما تصمیم گرفتیم آماده بخوابیم؟

حسین با تعجب گفت: نه! من خواب بودم ، نشنیدم

بچه ها که شاکی شده بودند گفتند:

راستی چرا دیشب همه ی ماها پاهامون برهنه بود جز تو؟

حسین که عقب عقب راه می رفت گفت: راستش من نصف شب بیدار شدم

خواستم برم بیرون چادر که دیدم همه با پوتین خوابیدن

گفتم حتما خسته بودین و از خستگی خوابتون برده و نتونستین پوتیناتون رو در بیارین

واسه همین اومدم ثواب کنم و آروم پوتین هاتون رو در آوردم ، بد کاری کردم؟

آه از نهاد بچه ها در نمی یومد

حسین رو گرفتیم و با یه جشن پتوی حسابی حالشو جا آوردیم

 

یکشنبه هشتم مرداد 1391 :: 23:33 ::  نويسنده : سهیل
آبروی ما رو بردین
مقر آموزش نظامی بودیم!
بعد از عملیات کربلای پنج،جغله های جهادو بردن برای آموزش نظامی.گفتند:لازمه.چهارمین شب آموزشی بود.گفته بودندکه امشب،شب سختی داریم.شاممونو خوردیم.کفشامونو گذاشتیم زیر پتو ها وبه کیفِ خوابیدیم.ساعت دو نصف شب بود که پاسدارا با یه سروصدای عجیب و غریبی ریختند داخل سالن.هر چه گاز اشک آور داشتند زدند و هر چه تیر مشقی بود شلیک کردند،اما کسی  کَکُش هم نگزید.اینقدر گلوله ی خمپاره و کاتیوشا دورمون خورده بود که چشم و دلمون از این چیزا پر شده یود.دیدند فایده ای نداره ، شروع کردند به داد  زدن:(( برادر! بلند شو!پا شو!فایده ای نکرد.حسابی عصبانی شدند و افتادند به جون بچه ها. شروع کردند بچه ها رو زدند و از تخت انداختنشان پایین و هلشان دادند بیرون. منصور داد زد:((چرا میزنید؟! چرا هل میدین؟!)) یکیشون داد زد ((خوب، بروید بیرون!آبرومون رو بردین.یعنی اومدین آموزش نظامی!!). هنوز حرف اش تمام نشده بود که بچه ها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن،یکی از پاسدارا رو به دیگران کرد،در حالیکه می خندید گفت:( فایده ای نداره، بریم. اینا آدم بشو نیستند). و ان ها رفتند و ما تا صبح خندیدیم.
درباره وبلاگ

من پسری گو گولی مگولیم دوست دارم در باره خاطرات طنز شهدا وجبهه براتون بنویسم(هرچند من اون روزها نبودم ولی خیلی شهدا رو دوست دارمشون )
آرشيو وبلاگ